عاشقان مست نشستند بگویند از تو
که غزل مرثیه ها گفته خداوند از تو
شاعری آمده با عشق تو آغاز کند
واژه در واژه در این مرثیه پرواز کند
قصه این است که از قافله زن ها ماندند
سر به سر بال گشودند و بدن ها ماندند
قصه این است که از شاخه ی گل ها کم شد
حر به دستان تو یک بوسه زد و آدم شد
قصه این است خدا خواسته تنها باشی
گل پرپر شده ی حضرت زهرا (س) باشی
ساقی خیمه ی تو رفت به دریا نرسید
به پریشانی گیسوی تو دنیا نرسید
کودکی خیره به چشمان عمو بود که رفت !
زیر لب زمزمه می کرد : خدایا نرسید !
باد می خواست جهان آب شود ، آتش شد
مشک می خواست مسیحا شود اما نرسید
ناگهان شب شد و ماه تو به صحرا افتاد
نیزه در نیزه به دلتنگی لیلا نرسید
خسته ای ، تشنه لبی ، ماه نداری دیگر
تا کمی گریه کنی چاه نداری دیگر
پدرت آمده امروز به استقبالت
آمده باز به یک بوسه بگیرد فالت –
( شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان )
مثل آواز تو هرگز نشنیده ست جهان
پسرم گرچه نگاه تو پر از فریاد است
بشکن این پنجره ها را که جهان بر باد است
نقل هفتاد و دو تن نیست ، جهان تا باقی ست
هر که در راه تو بیدل بشود آزاده ست
زمزم ناب گوارای لب یارانت
بعد از این هر چه بهشت است حسین آباد است
صبح وقتی که نباشی همه جا تاریک است
شب که با نور تو آذین بشود میلاد است
پسرم ! رابطه ی اسم تو و خون خدا
( اتحادی ست که از عهد قدیم افتاده است )
غرق خون گشتی و افلاک عزادارت شد
دیدم از دور چه بی دست علمدارت شد
دیدم از دور چه آمد به سر اهل حرم
خواهرت هست نخور غصه ی دنیا پسرم
***
کار سختی ست حبیب بن مظاهر بودن
پیش چشمان غزل ساز تو شاعر بودن