عشق، فهمیدکه جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن کس که در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی ست که درکش سخت است
درد من درد و بلایی ست که درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سکونم که کسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتل گاه دل او کعبه آزادی اوست
می رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن که قربان ره صدق و صفا می باشد
آدمی نیست در این دهر که قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی ست که می خواندمان
کربلای تو نمازی ست که پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، بجز زخم شهیدانش نیست