باز می جوشد جنون در باور اندیشه ها

می تراود شعر خون از ساغر اندیشه ها

باز می خوانند مرغان نغمه ی جان سوز را

گوشه ای از پرده های محشر آن روز را

 در تمام باغ گل ها جام غم نوشیده اند

در عزای سدره ی بی سر سیه پوشیده اند

آسمان مبهوت آن فواره های نور شد

در تجلی کربلا آن روز همچون طور شد

گر چه در هرم عطش آلاله ها پژمرده اند

آب ها از شرم همچون سنگ تیپا خورده اند

در زلالین گام هایش کربلا جان می گرفت

دشت و صحرا بوی اسماعیل و ایمان می گرفت

شام آخر در نیاز نازنینان می گذشت

روز در آیینه ی معراج انسان می گذشت

صبح فردا هدیه هایی ناب دارد کربلا

رشته های گوهر نایاب دارد کربلا

عشق در زیبایی ایثار معنا می شود

زندگی در ایده و پیکار معنا می شود

جرعه جرعه از طلب تا نیستی را رفت و رست

حلقه ی عشاق بود و رقص هفتاد و دو مست

آسمان تب دارد و مه بر فراز نیزه هاست

حلقه های نور در زنجیر قوم بی وفاست

بازهم با قوم نادان مهربانی می کند

سرجدا تلقین صوت جاودانی می کند

کاروان مهربانان را نگاهی یار نیست

در حریم مردی و مردانگی دیار نیست

تا ابد ای کوفیان چشمانتان پراشک باد

گوش عالم این سخن را دارد از زینب به یاد

از ازل آمیخت با جان موج نجوای الست

تا ابد فریاد « آیا هست یاری ؟»  جاری است