كاروان رفته

و سر اين كبريت آتش گرفته است

كاغذ ! تو تحمل كن !

خون روي نور مي ريزد هميشه .

ــ سوار شو آقا

اين سرزمين خشك است

و باد ، لا به لاي نيزه ها سوت مي كشد

ــ گفتم ولم كن !

اين كودك پا برهنه دارد مي ميرد

آب سرد كنِ لعنتي !

ــ آقا برويم

سالهاست از عمر اين آب گذشته

هوا تويِ گوشم سوت مي كشد .