مردهایش را نگاهی کرد ...دختر جان گرفت
رفت بالای سر بابایی اش قرآن گرفت
غصه می نوشید از لبهای داداشی ولی
تا عمو را دید ...یکجا غصه اش پایان گرفت

آب ...بابا...مشق هایش را عمو بوسید و رفت
دفتر پیشانی اش بوی گل و ریحان گرفت
رفت آخر...برنگشت اما... نفهمید او چه شد ؟؟!!
تیر بر چشم عمو میخورد یا طوفان گرفت

با خودش میگفت حتما خواب میبیند ولی
گریه های عمه اش را دید اطمینان گرفت...
بعد از آن بغضش شکست و چشم خود را باز کرد
یک نفر با تشت آمد...ناگهان باران گرفت