وقتش رسيده است كه پر در بياوري

از راز خنده ي همه سر در بياوري

 

وقتش رسيده است كه با روضه هاي خشك

اشكي ز چشم چند نفر در بياوري

 

وقتش رسيده است كه موسي شوي و باز

از نيل تا فرات جگر در بياوري

 

خود را به روي تيغ كشاندي كه جنگلي

از زير دست هاي تبر در بياوري

 

تو يك تنه حريف همه مي شوي و بس

از اين قماط ، دستي اگر در بياوري

 

تو از نوادگان مسيحي ،‌بعيد نيست

از خاك ،‌مشك تازه و تر در بياوري

 

در این کویر خار گل انداخت گونه ات

گفتی کمی ادای پدر در بیاوری

 

لب میزنی به هم که بخوانی ترانه ای

اشکی به این بهانه مگر در بیاوری