شاعر نشسته بود کناری و می نوشت

بنیاد واژه را به گل عشق می سرشت

بذر محبتی که به بستان واژه کشت

شعری شد و رسید به دروازه بهشت

شعرش گرفته حال و هوایی عجیب را

حس میکند درون فضا بوی سیب را




شاعر سکوت می کند و بغض در گلو

از زمزم دو چشم ترش می کند وضو

سر می کشد ز جام بلاها سبو سبو

باران واژه می رسد از هر چهار سو

حال و هوای روضه که در جان واژه هاست

تنها دلیل بارش باران واژه هاست




از چشم های خیس خیالی عجیب گفت

از گریه شبانه و از بوی سیب گفت

از نازکای حنجر طفلی غریب گفت

از زینب، از اله ی صبر و شکیب گفت

از چارپاره ی نگهی بسته می نوشت

از بیت های مثنوی خسته می نوشت




بر پرده های مشکی هیئت به غم نوشت

پشت نگاه ابری احساس هم نوشت

با گریه روی کاغذ شعرش قلم نوشت

بیتی که روی صفحه دل محتشم نوشت

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
"1




این بیت آتشی به زمین و زمان کشید

موج غمی به وسعت هفت آسمان کشید

قد ردیف و قافیه ها را کمان کشید

فریادی از غروب غم انگیز جان کشید

خون گریه کرد شاعر افتاده از نفس

آزاد شد تمام قوافی از این قفس




احساس می کند که دلش از قفس رهاست

یک چشم خون و چشم دگر روی نیزهاست

قرآن بخون که صوت تو از حنجر خداست

"زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست"2

"خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده کنار رسول خدا حسین
"3




حالا رسیده بود به گودال قتلگاه

افتاده بود روی زمین پاره های ماه

با گریه از تمام وجودش کشید آه

قدری نشست، در تپش روضه های چاه

این بیت های خسته پر خون برای کیست

مصراع های خفته به هامون برای کیست




دیگر توان گفتن یک بیت هم نداشت

شعرش مسیر بسته و پر پیچ و خم نداشت

چیزی ز روضه غم ارباب کم نداشت

شاید برای گفتن این بند دم نداشت

حالا فقط سکوت و سکوت است و یک دلِ

خورشید روی نیزه و ماهی به محفلِ

گر چه تمام می شود این قصه ناگزیر

اما دوباره پای زمین مانده در گلِ

شاعر سکوت مبهم خود را شکسته و

آورده است قافیه را روی محملِ



این بیت ها نهایت دردند در غروب

مهمان شدیم در هدف تیر و گرز و چوب

١. محتشم کاشانی
٢. حافظ شیرازی
٣. محتشم کاشانی