شعر، پاره ای از قسمتهای پایانی یک غزل مثنوی است که از زبان حضرت سکینه(سلام الله علیها) روایت می شود...

امید دارم که مورد قبول قرار بگیرد...

 

نقاش اسب را که زمینگیر می کشد

یا چهره ی عموی مرا پیر می کشد،

 

بی آب، مشک را و علم را بدون دست

یا چشم را حوالی یک تیر می کشد

 

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر

کفتار را به سینه ی یک شیر می کشد

 

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟

احساس می کنم کمرم تیر می کشد...

 

                    ****

 

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله می کند

 

                    ****

 

پیشانی ات نگاه مرا خیره می کند

آبی آسمان مرا تیره می کند

 

با مشک روی دوش به ما فکر می کنی

با دست و سر به دین خدا فکر می کنی

 

یا فکر می کنی که حسین است و بعد از آن

تنها، علی میان حنین است  و بعد از آن

 

این شام آخر است و صلیب است وبعد از آن

صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن     

       

                     ****

 

باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله می کند

 

                   ****

 

رفتی عمو که خیمه یمان بی عمود شد

رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد

 

دشمن چه کرد بعد تو، خط و نشان کشید!

رفتی عمو که گونه ی خیسم کبود شد

 

مردی که ترس نام تو را داشت، بعد تو

مردی که گوشواره ی ما را ربود شد

 

                  ****

 

در قلب خسته خون تو جریان گرفته است

آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است

 

                 ****

 باید که خون گریست زمین ناله می کند

یک دشت را برای تو پر لاله کی کند