نیزه را سرور من ! بستر راحت کردی
شام را غلغله ی صبح قیامت کردی
به لب تشنه ات آن روز اشارت می کرد
خاتمی را که در انگشت شهادت کردی
عقل می خواست بمانی به حرم اما عشق
گفت بر نیزه بزن بوسه ، اجابت کردی
بانگ لبیک که حجاج به لب می آرند
آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی...
اکبر و قاسم و عباس کجایند کجا
آه عشق این همه را بردی و غارت کردی
باز من ماندم و تنهایی و حسرت، هیهات
گرچه آزادم از قید اسارت کردی