آنرا که جبرییل نهد پا به خیمه اش
آتش قدم گذاشت خدایا به خیمه اش

"خورشید سربرهنه برآمد به کوهسار"
باریده بود عشق به صحرا به خیمه اش

پشت زمین خمیده و پشت زمان دوتاست
کی آورد زمین و زمان تاب خیمه اش

دسته گل محمّدی آورده روی دست
یارب مدد که بازبرد تا به خیمه اش

از سوز تشنه کامی و اندوه تشنگان
خشکیده است دیده ی دریا به خیمه اش

گو آفتاب نرگس بیمار را متاب
گو باد را مباد مبادا به خیمه اش

شاعر که واژه واژه ی خود را غریب دید
واکرد پای قافیه ها را به خیمه اش

جان مرا بگیر و ببر تا زیارتش
دست مرا بگیر و ببر تا به خیمه اش