برخیز و سُرودی دیگر خوان، فرزندِ سلیمان!
این حلقه چرا باید باشد انگشترِ دیوان؟!
اِحرامِ تغافُل را بشکن، از خرقه بُرون آ
مانندِ شهابی بیرون زن از دایره¬ی جان
این مردمِ سرگردان را در سرگیجه رها کن
سر را به¬سویِ آن بُت¬های نشکسته بچرخان
هنگامه¬ی بَدری دیگر شد؛ این قصّه همان است
امروزه ابوسفیان¬ها توّابَند و مسلمان
ای فرزندِ بنی¬هاشم! اینک قومِ امیّه!
ای فرزندِ ابی¬طالب! اینک نیزه وُ قرآن!
آن ابنِ ابی¬طالب بود، اینجا خندقِ دیگر
آن شِعبِ ابی¬طالب بود، این صحرای بی¬آبان
صحرا و بیابان، این¬سو لبریز از لبِ تشنه
آن¬سو همگی دندان¬گِردانی منتظرِ نان
آن¬سو به امارت راضی، از مصر و ری و کوفه
این¬سو به شهادت قانع نَه کم¬صرفه¬تر از آن
این¬سو همگی عمّارانی جانبازِ محمّد(ص)
آن¬سو همه دلسَنگانی دور افتاده ز ایمان
این¬ها به نمازی خونین، قامت بسته به مستی،
آن¬ها پسِ پشتِ پینه¬ی پیشانی شده پنهان
... از مکّه وُ یثرب می¬گذرد این قصّه¬ی کهنه
برخیز و سرودی تازه بخوان، ای وارثِ انسان!