این قصّه، رازگونه و مبهم شروع شد
از گریه¬هایِ «حضرتِ آدم» شروع شد

نَه...گریه¬هایِ «حضرتِ آدم»، بهانه داشت
بی¬شک جهان زِ «ماهِ محرَّم» شروع شد
¬
در لابه¬لایِ لوحِ ازل، «روضه» خوانده شد
این شد که آفرینش، با غم شروع شد

چون زخم¬هایِ «حضرتِ عیسی» که پیش¬تر،
از دردهایِ «حضرتِ مریم» شروع شد

شب را به¬یادِ طُرّه¬ی مویَت رقم زدند
روزی که «پرده¬خوانیِ» عالم شروع شد

ساحل، دلِ تو بود زمانی که در زمین
توفانی از بلای دَمادَم شروع شد

نامِ تو بود که جلویِ سیل را گرفت
وقتی که اشکِ «چشمه¬ی زمزم» شروع شد

قلبِ جهان به یادِ تو لرزید یا «حسین»!
از چشم¬ها ترشُّحِ شبنم شروع شد