تعلیم به من داد تماشای حرم را

این چشم همه عمر پرستیده صنم را

این چشم که یک عمر پریشان کسی بود

آموخت که خالی کند از خاطره غم را

زین پس همه از پاکی و از آب نویسم

شستم چو به خون دل دیوانه قلم را

قربان حرم، جان حرم، حضرت عباس

آن کس که به هم ریخت صف جور و ستم را

رفتم که بگویم به تو آهسته و غمناک

این نکته که تو خوبی و من نیز بدم را

با دست تهی آمده‌ام با دل خونین

جانم بستان و بنمایان چم و خم را

از خویش برونم کن و با خویش بیامیز
در آینه این دیو که نام است منم را