آفتاب غیرتش نور هر دو عین من

رد سرخ خون او راز شور و شِین من

 

شهد عاشقی به لب عازم نبرد شد

موج خیز خشم بود شمس مشرقین من

 

سرفراز و یکه تاز در حصار اَشقیا

حنجره به نیزه شد نیزه شد به عین من

 

ذوالجناح ، بی سوار، اهل خیمه ، بی قرار

شعله میکشد زبان بین خیمه بین من

 

علقمه به خون نشست ، داغدار و سوگوار

هفت آسمان گریست، بر غم حسین من

 

آسمان کبود شرم، نیزه روسیاه شد

تا ابد به نام عشق ، جاودان ، حسین من