هرکس که به یک جرعه خدا را بفروشد
تردید مکن؛ ما و شما را بفروشد

از خوبی ما دوست اگر گفت در آغاز
می‌خواست سرانجام که ما را بفروشد

گمگشته دریاییم اما بلد ما
تنها بلد ست آب به دریا بفروشد

در شهر مسیحاکش ما خیل حواری
اکراه ندارد که چلیپا بفروشد

با شیخ بگویید که با خویش نیارد
دینی که قرارست به دنیا بفروشد

با شیخ بگویید که جز او که تواند
با نام خدا ، خون خدا را بفروشد

یک عمر نگه داشته ایمان خودش را
کامروز به شیطان مبادا بفروشد

جز یوسف مصری همگان مشتریانند
آن آبرویی را که زلیخا بفروشد

با گردنی افراشته فریاد زدم: عشق
تا عشق سرم را به چه سودا بفروشد؟

باید بخرد تلخی شمشیر به جانش
میثم نشود هر کس خرما بفروشد