ظهر است و بی بهانه دلش شور میزند

اما چه عاشقانه دلش شور   میزند

 

هی سعی میکند که  نبیند   رقیه را

دریای  بی کرانه  دلش  شور  میزند

 

عباس بر نگشته عطش سر به زیر نیست

مشکی به روی شانه دلش شور میزند

 

گهواره روی دست زمین باد کرده است

ام  البنین  خانه  دلش  شور  میزند

 

از خیمه های  رو  به  تماشای  آفتاب

شب میکشد زبانه دلش شور میزند

 

از او  نپرس  بعد  برادر  چه  میکنی؟

وقتی که خواهرانه دلش شور میزند

 

در او دلی ست از دل من ذوالجناح تر

با  رقص  تازیانه  دلش  شور  میزند

 

چندین شب است ذهن پر آشوب نیزه ای

با   اولین   نشانه   دلش  شور  میزند

 

حالا هزار و سیصد و اندی گذشته است

حالا غزل غزل تانه دلش شور  میزند.