عطشان ترین و خسته ترین رودها ،فرات

واگو هر آنچـــه در دل تنگ است، یا فرات

زان ظهر آتش و عطش و خون سخن بگو

هستم به درد و داغ دلت آشنا، فرات

ای ردّ دردهـــــای زلال، اشک ماندگار

بر چهره ی   بلا  زده ی کربلا، فرات

از بسکه اشک ریخته شد در حکایتت

آب از سرت گذشت دگـــــر بینوا فرات

دستت به دست ماه منیری رسیده بود

دستی که  شد ز قامت آن مه  جدا، فرات

دیدی فرود ضربت شمشیر کینه را

بر دست غیرت  خلف مرتضی ،فرات

روحت به مشک بود و به دریا رسیده بود

سد شد مسیر و ریختی آخر کجا، فرات

دیدی شکسته کشتی آل نبی و بعد

گشتی محیط محنت و بحر بلا فرات؟

دیدم من  آنچه را که ندیدی ز داغ دوست

داغی که زد شرر به  دل  خیمه ها، فرات

آن صید دست و پا زده در خون حسین بود

من شاهد تلاطم خون خدا فرات

تابیدم و ز تاب من آن دشت تف گرفت

از تشنگان دشت نکردم حیا، فرات

خورشید خون گریست و مکثی غریب کرد

پهنای سرخی اش ز  افق بود   تا فرات

دلمویه های غربت او  ناتمام ماند

خورشید رفت و  دهشت  شب بود با فرات...