"فرشتگان تشنه"

دل مسافر کویر درد می شود

در  میان خون و آتش و عطش

لحظه های او به عشق تکیه می دهند

سبز می شوند

بوی تکیه می دهند

دل دل مسافرم

در مسیل هجمه های  شب

خیمه های نور را نظاره می کند

وقت هجرت است

یک عَلَم  به آسمان اشاره می کند

راه  عاشقی به دشنه می رسد

اشک گریه می کند

تا لب فرشتگان تشنه می رسد

دل دل مسافرم

همنوای سمّ اسبها

                     می تپد:

ناگهان

سرخی شفق به روی آفتاب می دود

یک شهاب، از گلوی ماه کوچکش گذشته است...

*

هر تپش

لای لای عاشقانه ای میان خون و اخگر است

قلب تیر خورده ام

گاهواره‌ی علیِ‌اصغر است...