نخل های تشنه
ای سبز سرخ رفته که در خون شناوری
آماج زخم های عمیق و مکرری
خونی که از گلوی عزیز تو می چکد
می زد به آسمان و زمین رنگ دیگری
دستی که بوی کینه از او می وزید آه...
درهم شکست قامت سبز صنوبری
شیری کنار علقمه لب تشنه جان سپرد
شیری که داد می زد از این نابرابری
برگشت ذوالجناح غم آلود و بی سوار
سنگ صبور خیمه دیگر بی برادری
ای نانجیب آن سر سالار کربلاست
آن آفتاب را که سر نیزه می بری