چو هیهای سواران دشتها را

به زیر بال گیرد، شاید این اوست-

من و آیینه می گوییم و آن گاه

فغان سر می دهیم از ماتم اوست

.....

فغان سر می دهیم و یکدگر را

ملامت می کنیم از زنده ماندن

در آنجایی که خورشید آفرین خواند

به مردان، شعر مردن را نخواندن

....

نخواندیم ای برادر تا بمانیم

سحرگاهان که چاووشان خورشید

خوروشیدند و رفتن ساز کردند

خروس خستگی در ما خروشید:

...

بخوابید! آه خوابیدیم و دیدیم

هزاران کرکس برگشته منقار

چو ابر واژگون پر می گشایند

به روی نعش خورشید نگون سار

...

وزان در دشت اسبی سایه رفتار

به رنگ گردباد آسیمه سر بود

راها در باد یال نقره ای فامش

به خون تازه خورشید تر بود...