دجله دجله فرات می گرید

کوه و دشت و نبات می گرید

تکیه بر نیزه می دهد خورشید

آسمان بی ثبات می گرید

ذهن شمشیر گرچه مسموم است

خون چکان در قفات می گرید

شروه می روید از نوای قلم

مثل بختم دوات می گرید

تشنه ی  آن لبان دریایست

برلب هر قنات می گرید

بر اسیران شام غم ، عمریست

اهل شهر نجات می گرید

مرگ آنگونه اعتباری یافت

که به حال حیات می گرید!