دستهایت عشق را...

مشک را هم شأن دریا می کنی

آب را با عشق معنا می کنی

عکس ماهت توی آب افتاده است

نهر را محو تماشا می کنی 

آب در مشت و نمی نوشی چرا؟

قطره را غرق تمنا می کنی

عقل را، اندیشه را، احساس را

باز در گیر معما می کنی

در میان نیزه ها بی دست و چشم                         

محشری در عشق برپا می کنی

آن امان نامه خیالی باطل است

شمر را اینگونه رسوا می کنی

مشق صبر و صدق و اخلاص و صفا 

این همه در نقش سقا می کنی

** 

با نگاهی٬ ای مسیح پاک دم

مرده زنده ، کور بینا می کنی

دردهایم را نمی گویم ولی

دیده ام، درمان مهیا می کنی

دستهایت عشق را پل می شود

در غزلهایم چه خوش جا می کنی

گونه های شعر من تر می شود

عقده های بسته را وا می کنی!