می گذارد صخره سر بر کوه دیوار غروب
می شود خورشید حلق آویز از دار غروب
زیر سمکوب ستوران در فراسوی شفق
با سماعی سرخ شد رقص پری وار غروب
در بیابانی ترین شهریور شن می کشد
برق هفتاد و دو تیغ آتش به نیزار غروب
می رود از خیمه یک زن در کویرای سکوت
تا گلویی را ببوسد زیر آوار غروب
کاروان می خوابد و باقی ست در ذهن ستیغ
رد پایی خسته بر دشت سپیدار غروب