آسمان ، قصیده ی غربت تو را تکرار می کند و خاک ، ترجیع بند مظلومیت تو را به زمزمه می نشیند.

 

کران تا کران هستی به چشمانت تعظیم می کنند و ساحل ساحل دریاهای آبی بر لبان خشکیده ات بوسه می زنند.

چشمهایت چقدر زیبا بود وقتی از فراز نیزه کودکانت را نوازش می کردی و لب های ترک خورده و خون آلودت چه بی صبرانه کاروان را دعا می کردند.

زمزمه ی آیه های قرآن تو از بلندای هستی، تکرار تلاوت حرا بود بر مردمی که جهالت، فراموشی شان داده  و غفلت، بی خویشی را بر جانشان حاکم ساخته بود.

 از فراز آن منبر خون چکان، چقدر با حزن آیه هایی را تلاوت می کردی که روزی جد بزرگوارت امین مکه، برای آن سنگ به دندانش زدند مثل تو که از پیشانیت قطرات زلال خون بر خاک می چکید.

آیه هایی راتلاوت می کردی که روزی پدرت برای پاسداری از آن ، در شبی مه گرفته و سیاه در بستر مرگ خوابید همانند تو که در بستری از شهادت با پیکر بی سر آرام گرفتی.

آیه هایی را تلاوت می کردی که روزی مادر پهلو شکسته ات به حرمت آنها دست تو و برادرت را می گرفت و در کوچه پس کوچه های بی کسی در پی همصحبتی ، خانه های مدینه را می کوبید و تو می دیدی که چگونه هیچ کس در به روی دختر پیامبر(ص) نمی گشاید.

این آیه های روشن برای تو آشناست. برای تو که برادرت را در بستری از مظلومیت یافتی با لخته های جگر در خانه ای که جغد شوم جهالت و کینه در آن آشیانه کرده بود.

بر فراز نیزه قرآن تلاوت می کردی و هستی را به شهادت فرا می خواندی که :

به کدامین گناه...؟