سرباز كوچك   

عمو ببين سرباز كوچكت رو

بزار رو پاش سر مباركت رو

مي خواد مواي قشنگتو ناز كنه

سفره ي دل كوكشو باز كنه

ديشب با عمه درد دل ميكردي

 گفتي مي ري شايد كه بر نگردي

خيال مي كردي خواب بودم، نبودم

غرق به خواب ناب بودم، نبودم

گفتي بهش : گريه نكن ! شنيدم

اگر چه اشك عمه رو نديدم

انگاري از كشته شدن مي گفتي

ايي حرفا رو كاشكي به من مي گفتي

 مي خوام كه رو سفيد بشم عمو جون

منم ميخوام شهيد بشم عمو جون

عاشق چشم نازتم! مي دوني

مكبر نمازتم ! ميدوني

چشام شده غرق گل ستاره

 عمو پاشو نماز بخون دوباره !

عمه مي خواس نذاره كه بيام من

 دستم و گرفت سرم گذاشت رو دامن

دويدم اينجا كه پناهت باشم

سرباز آخر سپاهت باشم

كاشكي عمو عباس شهيد نمي شد

 تا عمه زينب نا اميد نمي شد

 بعد از دادش قاسم دلم شكسته

يه بغضي بد جور تو گلوم نشسته

عمو من از ايي نيزه ها مي ترسم

اينا بي رحمن از اينا مي ترسم

ايي سايه ها از جون ما چي مي خوان

از چشاي حيرون ما چي مي خوان

عمو ببين اونجا يه زن نشسته

 انگاري عمه س ، با دلي شكسته

گوشه ي چشمش انگاري نيلي يه

نمي دونم شايد جاي سيلي يه

عمو ببين داره به روم مي خنده

مي خواد كه زخم دستامو ببنده

به آسمون مي بردم مي دونم

پيش بابام منتظرت مي مونم !