هنوز می چکد از چشم آسمان آتش
زمین و هر چه در آن می کشد فغان آتش

صدای طبل عزا بین کوچه می پیچد
و باز سنج و دهل بسته بر زبان آتش

صدای شیون شمشیر می رسد برگوش
میان معرکه برپاست بیگمان آتش

چه شعله ها که به پاهای کودکان پیچید
چه زخمها که چنین می زند به جان آتش

بپاست خطبه آتش میان کاخ یزید
تمام شام بلا سوخت از همان آتش!