برای علی اکبر (ع)

جوان نبود که بود و پسر نبود که بود

عزیز مادر و عشق پدر نبود که بود

عصای پیری آن ها و میوه ی دلشان

و باغ وصلتشان را ثمر نبود که بود

زمان ِ آمدنش چشم های دلواپس

به اشتیاق فراوان به در نبود که بود

و وقتی آمد و وقتی جوان و رعنا شد

به بخت ، از همه آماده تر نبود که بود

ولی خیال عروسی به سر نداشت علی

حسین(ع) را... نه ! ... تنها نمی گذاشت علی

علی ، علی ، علی اکبر چه قدّ و بالایی

میان واقعه چون شیر نر نبود که بود

شجاع بود... خودش یک تنه در آن صحرا

حریف معرکه ی صد نفر نبود که بود

که در دلاوری اش ، در رشادتش ، در رزم

حماسه ساز وَ مرد خطر نبود که بود

و با همان قد رعنا و قامت برنا

حریم امن پدر را سپر نبود که بود

ولی لبان عطشناک امان برید از او

حسین ، دل که نه ! آن لحظه جان برید از او

علی به روی زمین و حسین بر سر او

پدر ز داغ پسر جان به سر نبود که بود

پدر نه پای گذشتن نه جان ماندن داشت

و مات چهره ی آن رهگذر نبود که بود

همان که عشق پدر بود ... و  با تمام عطش

نگاه آن پدر از غصه ، تر نبود که بود

گذشت ... رفت ... پرید و چه روز سختی بود

پدر برای پسر خون جگر نبود که بود

کسی که داغ جوان دیده یار می خواهد

که داغدار جوان غمگسار می خواهد

کجاست مادر اکبر که یار او باشد...

پسر برای همه چون گهر نبود که بود

پسر، عزیز ... پسر، دیدنی... پسر ، زیبا

و در میان همه جلوه گر نبود که بود

پسر به حُسن ادب  ، پیش مادر و پدرش

عزیز کرده و صاحب نظر نبود که بود

کسی که آن همه خوب و کسی که آن همه گُل 

بهار عمر خودش مختصر نبود که بود

حسین دست خدا داد ، تشنه ، اکبر را

و وعده داد به او جرعه جرعه کوثر را