سال به سال که می گذریم هر سال در موسم اسفندسوزانِ دلنازکی به سمت تو مجدد می شویم برای جامه های کبود و سر در گریبانِ سوگ... هر سال در همین حوالی خواب تو را تمام کوچه ها می بینند و ایوان های سیاه پوش از بوی نگاه تو نذرِ بی هوشی می شوند. لهجه ی  آب می گیرند کاسه ها و سبوها... طعم عطش میشوند سقاخانه های عاشق... خون محض می پیچد در رگ های انقلاب و خونخواهی. پاگیزگانِ عشق روا می شوند برای تکرار روایت آزادمردی. ساعات حرف و حدیث دریا می رسد. بال کبوتر همه جا فراوان  ... دستهای بریده ی کسی ستون خیمه ی آسمان ها ... چه شمع ها که هر سال درین بزنگاه می سوزند  رو به مسیر نشان شده ی بغض. چه چشم ها که به جزر و مدِ حیرت  دچار،  با یادِ به دریا رفتگان در خود غرق می شوند  و شبیه سراغ حقیقت به تایید نور می رسند. هر سال قرارمان سر همین خیابانِ مرثیه و دادخواهی ست. همین که در دلها علامت قافله ی غیرت باشد و حواسمان از قعر تحقیر روزمره گی به سمت و سوی جراحات محرّمانه چشم بدوزد.که نوشیدن مرگ را به قدر حلاوت چشمه های بهشتی عسل ، بیاموزیم و تلخی های زندگانیِ در تحقیر را بدانیم و تن ندهیم.آروزی دوره گردیِ مزار باران داشته باشیم. گاه گدار...