شوق دیار عتبات

مانده ام گرچه غریبانه میان کلمات

دل من پر شده از شوق نگاه عتبات

مست وسرمست شدم از برکات نامت

جان من باد فدای تو واینسان برکات

مثل سرگشته تنهای غریبی هستم

می دوم در پی تو در پی ات ای آب حیات

بعد یک عمر که در خدمت این درگاهم

دل من می گذرد همنفس این حرکات

مانده ام خسته و وامانده وعطشان لبو سرد

مثل یک مرد که جامانده شبی در ظلمات

پر شدم از کلماتی که پر از احساسند

مثل شعر وغزل حافظ وچون پیر هرات

می گذارم دل خود را به ره ومی گذرم

تشنه لب تا حرم عشق تو از سمت فرات

پهن کردم به سر کوی شما سفره دل

هست بر سفره دل شوق وسلام وصلوات

هست همواره مرا زمزمه ای تازه به لب

دل من پر شده از شوق دیار عتبات            

1390/8/28