اشکی نشست بر سر دامان لحظه ها

آتش گرفت و سوخت غزلخوان لحظه ها

می سوخت آن خیام به غم مانده زمین

در های های دیده ویران لحظه ها

همپای کودکان سه ساله دلم شکست

در انتهای غصه حیران لحظه ها

من مانده ام چه می شود این لحظه غریب

نقشی چه می زنند زدستان لحظه ها

لب تشنگی وتیر و غم وآتش بلا

ای دل چه دیده ای به فراخوان لحظه ها

ای مرد تا همیشه هستی ترا سلام

ای یادکرد حس پریشان لحظه ها

تا شد رها به روضه هستی طنین  من

اشکی نشست بر سر دامان لحظه ها

۱۶/۱۲/۹۰