و یک رگ از خون من
بیابان ها را آبیاری می کند
این منم آزاده ی زمین آسمان
حالا کفش هایت را از  شانه ات بردار
خاک از  سایه ی شمشیر خالی شده ا ست
من با آبروی آب بازی نکردم .
مرا سنج بزن   دمام
در چراغ نفتی مادر بزرگ
خون من هنوز روشن است .