درهای بی کلید
برای حضرت رقیه« س»
سه ساله ای و چه قرن ها که ، امید دل های نا امیدی
صدای لب های بی صدایی ، کلید در های بی کلیدی
نرفته از خاطر زمانه ، غمی که بر سینه ات نهادی
خرابه هایی که نور دادی ، حماسه هایی که آفریدی
روانه شد روی گونه هایت – دو نهر کوچک – شبی پریشان
تو پای هر رود خشک را هم ، به طشت های طلا کشیدی
بگیر بر دامنت پدر را ! بکش به آغوش خسته سر را !
ببوس لب های شعله ور را ! مسافرت را چه زود دیدی !
نه خیمه ها و زبانه ها را ... نه ضربه ی تازیانه ها را ...
نه سنگ ها و نشانه ها را ...مگو چرا از همه بریدی !
هزار گنجشک پر شکسته ، به شاخه ی کوچکت نشسته
چگونه با دست و پای بسته ، شبانه از میله ها رهیدی !؟
عروسک آورده ام برایت ، بلند شو ! جان من فدایت
چقدر زود و چقدر خسته ، به آرزوی دلت رسیدی !!!