چكه چكه بر آشوب اي زبان يخ زده در كام

چون شهامتي خشماگين خفته در غلافي از ابهام

 

شانه هاي نازكت اي زن سرپناه زخمي مردي است

راه قرنها پس از اين را پشت سر نهاده به يك گام

 

شور واپسين نفست را نذر خيمه ها كن و بردار

پرده از وقاحت سوگندنامه هاي در طلب نام

 

شعله شو مباد ببينند يخ ببندد اينهمه فرياد

سعي كن به لرزه درآيد پشت بي ستارگي شام

 

كوفه لجن زده نيلوفرپرست مي شود اي زن

لب اگر كه باز كني باز زان شهيد دشنه و دشنام

 

بايد آسمان بشوي باز تا پرنده ها بنويسند

اينكه روي نيزه بيان شد آفتابي از لب اين بام

 

آبي و بلند و فراگير خطبه اي بخوان كه دوباره

       مردي از ميانه نخلستان بيايد آرام آرام...