خورشید زانو می­‌زند پیش نگاهش

هر شب ستاره می‌­چکد از چشم ماهش

آرامش آبی‌­ترین دریاست انگار

زیبایی لبخندهای گاه­گاهش

فصلی ست بی مانند، مهر آذین و باران پوش

باغی ست از گل های زیبا در پناهش

آنگونه می تازد که گویی گشته پنهان

خورشید پشت پرده ای از گرد راهش

حتی هوس انداخت تیر دشمنش را

بوسیدن یاقوت چشمان سیاهش