3

عقل، سرگشته و حیران معمّای حسین 

نرسد دست تخیّل به بلندای حسین

 

گره از بغض کسی وا نشود جز با اشک 

اشک حلّال معمّاست، معمّای حسین

 

بهتر از آب حیات است، بپرسید از خضر

اشک هر کس که رسیده است به امضای حسین

 

من که مشهور به آزادگی‌ام، مفتخرم 

که شده زندگی‌ام نذر تمنّای حسین

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت او 

بر زبانم نرود غیر الفبای حسین

 

دل من وقف حسین است، حسینیه‌ی اوست 

نگرفته است و نگیرد احدی جای حسین

 

چشم تا روشن از این است که او را دیده است

پس چرا باز شود جز به تماشای حسین؟!

 

جان و مال و پدر و مادرمان، قربانش

هر چه داریم و نداریم، گوارای حسین

 

«عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد»

عشق، هفتاد و دو مرد است که همپای حسین...

 

:: 

 

شعر عاجزتر از آن است که قادر باشد

اندکی فهم کند معنی والای حسین