خورشید از حوالی اقیانوس ، یک جرعه آفتاب تقاضا کرد

خورشید ، ذره ذره ی ساحل را از ناخدای آب تقاضا کرد

در متن های گمشده ی دنیا ، چیزی فرشته وار قدم می زد

چیزی فرشته وار که نامش را دیبا چه ی گلاب تقاضا کرد

گهواره ای هنوز تکان می خورد ، اما بدون کودک و لالایی

گهواره ای که بغض گلو گیرش از ابرها ، سراب تقاضا کرد

گهواره ای که هیچ نمی دانست بذر بهشت را به بغل دارد-

از دست های پرعطش صحرا ، یک خیمه التهاب تقاضا کرد

آن وقت ، عشق ، حادثه ای تازه در فصل های سرخ پدید آورد

آن وقت ، عشق ، از قلم باران ، تصویرهای ناب تقاضا کرد

تاریخ در کنار زنی تنها ، با نسل های سبز ورق می خورد

زن از تمام مرثیه های خون ، یک چشمه انقلاب تقاضا کرد

وقتی فرات با جَرَیان کوه ، با کوههای در جَرَیان آمیخت

زن ، قطره قطره های وجودش را از هُرم اضطراب تقاضا کرد

آن شب ، صدای ناله ی اقیانوس در قحطی ستاره ، طنین انداخت

آن شب که ماه ، شعر اسارت را از غربت رباب تقاضا کرد