سوخته                              

ماييم  و داغ ماتم گلهاي سوخته

تصوير آه و آتش و رؤياي سوخته

ماييم و شعرهاي پريشان و در بدر

سيل غربت بغض غزلهاي سوخته

جاري شده است برنفس خاك بي قرار

اندوه پر تلاطم درياي سوخته

دل بود و دشت فاجعه خون و خروش زخم

غوغاي تلخ مانده به صحراي سوخته

فريادهاي بي كسي و هاي هاي دل

اندوه مرد خسته و تنهاي ..... سوخته

امروز سر به نيزه پريشان سفر كند

واي از نگاه زخمي فرياد سوخته

دل بي قرار بي قراري زينب شده است باز

آواره نگاه مانده  به سقاي سوخته

*

قربان مرد كوچك تو آه يا حسين

قربان حلق كوچك و زيباي سوخته

قربان پاره پاره بدنهاي بي كفن

افتاده سرخ بر تن صحراي سوخته

ديگر نمانده تاب سرودن چه حيف شد

جانم فداي آن قد و بالاي سوخته