پرواز در آسمان واقعه
بند اول

معناي كربلا
اي دور مانده از تب صحراي كربلا
همراه من بيا به تماشاي كربلا
آنجا كه در چگونگي نوع زيستن
بگشود دست عشق معماي كربلا
سيراب مي شود جگرتشنه جهان
با جرعه اي شگفت ز ميناي كربلا
صورت بنه كه گر ننهي دور مي شوي
هرلحظه از حقيقت معناي كربلا
باري دريغ و درد كه ناكام مانده ايم
در كشف سر وسيرت دنياي كربلا
دريا دليست گام نخستين كه گوهري
بيرون بريم از دل درياي كربلا
خوف خزان چرا كه بهار آفرين شدند
هفتاد و دو نهال شكوفاي كربلا
امروز گرچه سخت به زينب گذشته است
زين سخت تر رسالت فرداي كربلا
بعد از حسين در شب ظلمت ادامه داد
فرياد را سفير شكيباي كربلا
از خون وارثان زمين موج مي زند
در پيچ و تاب واقعه درياي كربلا
شب تا ستاره آمد و من آسمان به دست
رفتم به گوشه گوشه صحراي كربلا
پيچيد آسمان و زمين را به يكدگر
در تنگناي معركه مولاي كربلا

انسان ز درك واقعه محروم مانده است
اين است آن حسين(ع) كه مظلوم مانده است

بند دوم

كاروان عطش
مي بارد از زمين عطش از آسمان عطش
لشكر كشيده است كران تا كران عطش
امروز روح سبز عدالت سپرده است
خود را به تشنه كامي صد كاروان عطش
مانند يك ستاره كوچك گم است آب
در بيكران وسعت صد كهكشان عطش
او را چه نسبتي است مگر با لب حسين
كافكنده خويش را به خطا در ميان عطش
اينك كبوتران حسيني چه مي كنند
كاتش زده است يكسره بر آشيان عطش
طفلان تمام تشنه لب و در ميان دشت
مي خيزد از نهاد زمين و زمان عطش
بنگر به خاك تشنه صحراي كربلا
شد در كنار خون شهيدان روان عطش
بر آب خورد مهر قداست از آسمان
تا ره گرفت بر شه لب تشنگان عطش
عباس تشنه كام لب از آب تر نكرد
شد مات آن تحمل و تاب و توان عطش
وقتي كه سرو قامت اكبر به خون نشست
آتش گرفت در غم آن نوجوان عطش
جاريست جاي آب به ياد لب حسين(ع)
در رودخانه هاي تمام جهان عطش
بسيار خواندم از عطش عاشقان وليك
مي جوشد از كتابت من همچنان عطش
طفلان و ناتواني لب تشنگي ؟ خموش
آنجا نگاه كن كه ندارد توان عطش

ديگر نمانده اشك ازو بيشتر مگو
خورشيد را به نيزه ببين و دگر مگو

بند سوم

نقش اشك
بر چهره زمين و زمان تا دويد اشك
خون ديد چشم جان من اما نديد اشك
در سوگ او به چشم من آرامشي نيافت
بيرون شد و به خاك شد و آرميد اشك
از چشم من كه داغ نمي سوزدم نگاه
برتافت گنگ و سوخته و نااميد اشك
اي سوگوار از دو جهان حاجت تو چسيت
خوش باد حال تو كه به چشمت رسيد اشك
همراه با حماسه خون در مسير عشق
خون گشت و نقش تازه اي از خود كشيد اشك
بردم به سوگ تشنه لبان شهيد راه
هر جا كه ريخت آبي و هرجا چكيد اشك
بازار عشق بود مهياي عاشقان
هرتشنه اي به نقد دل خود خريد اشك
امشب به ياد دوست هوايي ست اشك من
اي كاش بال داشت مگر مي پريد اشك
غرق سعادتم كه ز داغ حسين شد
با هرچه روسياهي من رو سپيد اشك
زينب كنار پيكر خونين آفتاب
آنقدر گريه كرد كه در خون تپيد اشك
تنها نه چشم آدميان چشم هر چه هست
ريزد به سوگواري شاه شهيد اشك
روز نخست قرعه فال اينچنين فتاد
يعني به خيل سوخته جانان رسيد اشك
خورشيد روز واقعه وقتي غروب كرد
از شرق چشم عالم و آدم دميد اشك
تا رودخانه اي بشود در مسير عشق
از تنگناي تيره زندان رهيد اشك

از كربلا بگو كه در آنجا چه ماجراست
آري بگو كه دفتر من وقف كربلاست

بند چهارم

حرير درد
از عمق دوردست زمان از ضمير درد
آمد به رنگ خون و شهادت بشير درد
تا گفت از حسين و لب تشنه حسين
پيچيد لحظه هاي مرا در حرير درد
راهي شديم همسفر عشق و انتظار
با كاروان سوختگان در مسير درد
تنها نه آب روح شكيباي تشنگي
همدوش ماست در لحظات خطير درد
وقتي كه ريخت خون مطهر به روي دشت
از عمق خاك تشنه بر آمد نفير درد
بيدرد هان مباش زماني كه ديدني است
ذات غريب عشق به چشم بصير درد
در روزگار شاد سلامت نيافتم
ذوقي كه يافتم به شب دلپذير درد
يك ره به كاروان اسيران نگاه كن
تا سال هاي سال بماني اسير درد
خاموش مانده ام به تماشاي اشك خويش
كز او شنيده ام سخن ناگزير درد
ديگر به بوي هيچ گلي دل نمي دهم
كز لاله هاي سوخته آمد عبير درد
اينك زمين و زندگي كوفيانه اش
اينك من و رسالت سرخ سفير درد

بگذار تا بخوانمت آواي درد را
دردي كه راه بسته تكاپوي مرد را

بند پنجم

فلسفه شهيد
اي روح تشنه اين تو واين ساغر شهيد
پرواز كن به گستره باور شهيد
با هرچه ظلم و هر چه خزان در دل كوير
گل مي دهد درخت بهار آور شهيد
هر صفحه اش پر از تپش روح تازه اي ست
ترجيع رويش آمده در دفتر شهيد
برخيز اي جهان فسرده محرم است
بوي بهار مي رسد از پيكر شهيد
بعد از قيام كرب و بلا زير پر گرفت
تاريخ را شكوه جهان گستر شهيد
ثبت است نام نامي مردان كربلا
بر تارك حماسه دين پرور شهيد
تيغ تمام منطقيان كند مي شود
در كارزار فلسفه برتر شهيد
بر سرزمين روشن ايثار همچنان
مي تابد آفتاب رخ اكبر شهيد
تا حشر در مسير زمان جوش مي زند
خون از گلوي پاك علي اصغر شهيد
تو خاك ديده اي و نديدي در آن غروب
شد پرنيان بال ملك بستر شهيد
تو نيزه ديده اي و نديدي فرشتگان
پرواز مي كنند به گرد سر شهيد

در ماتم حسين چه داري محرم است
اندوه جوش مي زند آري محرم است

بند ششم

اضطراب آب
آمد به گوش ناله جانسوز اب آب
بادا هماره پيكر تو در عذاب آب
دردا فرات ناله ايشان نمي شنيد
گويي كه رفته بود به دنياي خواب آب
در اضطراب تشنه لبان تا بروز حشر
هرگز رها نمي شود از اضطراب آب
در ديدگان روشن طفلان اهل بيت
افكنده رخت حادثه را جاي خواب آب
در سوگ تشنه كامي هفتاد و دو شهيد
در هفت بحر دهر خورد پيچ و تاب آب
شرمش ز تشنگان شهيد است گر به دشت
اينگونه راه مي سپرد پرشتاب آب
در حيرت از شجاعت عباس تشنه كام
باشد هماره دستخوش التهاب آب
بر آب ديد چهره خورشيد وار او
وانگاه شد ز شدت شرم آفتاب آب
باري بگو دگر چه نشان مي دهد به چشم
از ماهتاب نقش بجز ماهتاب آب
آمد تمام تشنگي اش را زمين گذاشت
وز تاب آفتاب نگاهش شد آب آب
هر چند تشنه بود ننوشيد آب و گشت
غرق ز خود گذشتگي آن جناب آب
خواندم كتاب كرب و بلا را كه ريخته است
از چشم بر ورق ورق اين كتاب آب
بر هفت باب چشم گذر كردم و دريغ
ديدم گرفته است به هر هفت باب آب
باري هنوز چشم در آغاز گريه است
چشمي كه ريخت در غم او بي حساب آب
خون گريه كن كه عالم و آدم در اين عزا
بارند خون ز ديده چنان از سحاب آب
چشمم پر آب از غم لب تشنگان تف
وز غم چكيده است از اين شعر ناب آب

در آن غروب سوخته ديگر چه ها گذشت
آيا چه بر عزيز رسول خدا گذشت

بند هفتم

انقلاب سرخ
اي دشت شد غروب و تو رفتي به خواب سرخ
خون زد بر آسمان نفس يك شهاب سرخ
شد در مسير كاوش معناي زندگي
خون حسين (ع) پرسش ما را جواب سرخ
ماييم و روزهاي پريشان عاشقي
غمگين و دلگرفته ببار اي سحاب سرخ
لرزيد چار ركن زمانه محرم است
در حيرتم كه چيست در اين اضطراب سرخ
تلخ است اگر چه قصه غم مختصر چرا
با ما بخوان مفصلي از آن كتاب سرخ
تا گفت «يا سيوف خذيني...» به ناگهان
لرزيد شانه هاي جهان زين خطاب سرخ
اي آفتاب چهره نهان كن كه اوفتاد
از روي زين به روي زمين آفتاب سرخ
در خاك و خون تپيد و زمين را تپش گرفت
آيا چه بود در دل آن التهاب سرخ
مرگي چنين شگفت پذيراي شرح نيست
معناي ديگري است در اين انتخاب سرخ
سيراب مي كند جگر خاك تشنه را
ياد هميشه جاري آن انقلاب سرخ

تنهاتر از عدالت و زيباتر از بهار
در خون تپيد نادره سردار روزگار

بند هشتم

داستان خون
برخاك ظلم لشگر شيطان دواند خون
چشمان خلق را همه در خون نشاند خون
چشمم به سوگ خون خدا تلخ و جانگزا
آنقدر خون فشاند كه ديگر نماند خون
آنگونه مرگ ذات حيات است كاينچنين
بر رگ رگ فسرده هستي رساند خون
اف بر تو اي فرات كه گردون بجاي آب
آن روز بر گلوي شهيدان چكاند خون
با آن خطاب خون خدا از تراز خاك
خود را به اوج عرش معلا كشاند خون
ما را به درك تازه اي از آفتاب و عشق
ما را به درك تازه اي از خود رساند خون
جوشان عشق بود كه از تن به خاك ريخت
وز خاك لاله هاي حقيقت دماند خون
خون خداست موج زن دشت كربلا
در سوگ او به چشم زمانه چه ماند ؟ خون
آنسان به جاي خويش شبي تيره با قلم
خواندم حديث را قلم از ديده راند خون
در آن غروب سوخته چشمان آفتاب
بر پهندشت سرخ افق خون فشاند ، خون

گم كرده خويش را دل من تا رسيده است
چون رودخانه اي كه به دريا رسيده است

بند نهم

التهاب عشق
قتي كه رفت بر سر ني آفتاب عشق
خونين گريست هستي خود را سحاب عشق
در هفت باب خون خدا بود موج زن
لبريز كربلاست دگر هفت باب عشق
خون جاي آب، چرخ، مرا در پياله ريخت
ديگر چه جاي شكوه كه خون است آب عشق
آنك امام عشق برآمد ببين چه سرخ
مي تازد آسمان و زمين در ركاب عشق
جز ثبت لحظه هاي تب آلود كربلا
سرگرم ثبت چيست زمان در كتاب عشق
از روزهاي خون و شهادت چه مانده است
روحي اسير ماتم و چشمي خراب عشق
اي سوگوار هر چه بخواهي از او بخواه
دستي كريم دارد عاليجناب عشق
سود است با دل تو كه سودا نمي كند
با عمر دهر يك نفس از اضطراب عشق
رفتي به جستجوي حقيقت نفس زنان
باز آمدي و همنفست التهاب عشق
بستي دهان پنجره هاي گرسنه را
پاسخ نداشت حادثه بي جواب عشق

اينك كه آمدي سخنت در رثاي اوست
او آنكه عشق مرثيه خوان عزاي اوست

بند دهم

امانت آه
عالم به سوگواري اش از دل كشيد آه
باري گران نهاد به دوشش خميد آه
اين نامه را كه هست در او ياد كربلا
تا زودتر به عرش رساند پريد آه
گاهي به پا و گاه به سر در قفاي شوق
در فكر آنكه باز نماند دويد آه
مي گفت از شهادت مردان كربلا
از فرش تا به عرش به هر جا رسيد آه
دانست در عزاي شهيدان كربلاست
هر گاه باد صبحدم از من شنيد آه
آن سرو سرفراز فتاد از تپش دريغ
وآن نخل سبز فاطمه در خون تپيد آه
كروبيان عالم اعلي ز دل كشند
در حسرت مقام بلند شهيد آه
در ماتم حسين به جايي نمي رسيد
اي بي نشانه ناله و اي نا اميد آه
بر قتلگاه مي گذرد آهم آتشين
آيا ز درد و داغ در انجا چه ديد آه
تنها نه خاك تشنه صحرا كه بارها
افلاك در مصيبتش از دل كشيد آه

در آسمان واقعه پرواز مي كنم
اعجاز كربلاست كه اعجاز مي كنم

بند يازدهم

لاله زار زخم
خم گشت سرو قامت او زير بار زخم
گل كرد غنچه زار تنش در بهار زخم
بنگر كه در ميانه ميدان شكفته است
بر پيكر مطهر او لاله زار زخم
در خون نشسته ديد چو از زخم پيكرش
زآن دم نشسته است جهان بي قرار زخم
آن روز هم به هيات هر روز پرشتاب
مي گشت روزگار ولي بر مدار زخم
زآنروز عرش و فرش يكايك نشسته اند
در حسرت شهادت و در انتظار زخم
وقتي سرش به نيزه برآمد ز فرط درد
تاريخ بركشيد جهان را به دار زخم
خورشيد تيره گشت كه مي ديد روشنند
خورشيدهاي تافته در انفجار زخم
موجي ستاره پيكر خورشيد را گرفت
كاري شگفت بود شگفتا ز كار زخم
روح كدام عاشق و روح كدام مرد
جاري است در تسلسل ديوانه وار زخم
زخمش مطهر است به آن حد كه جبرييل
آمد فرود تا بنشيند كنار زخم
اي ماندگان عافيت افسوس بادتان
هيچ است سكه دلتان بي عيار زخم
بر پيكر مطهر او زخم ها نشست
اين است گر كه هست مرا اعتبار زخم

در سوگ آسماني او مي رسد به گوش
از بند بند جان جهان ناله و خروش

بند دوازدهم

بوسه گاه تيغ
ابليس بر سلاله حيدر كشيد تيغ
بر اهل بيت پاك پيمبر كشيد تيغ
هر كس كه بود دشمن پيغمبر و علي
آن روز بر عزيز پيمبر كشيد تيغ
ظلم آمد و به عدل مجسم ستم گرفت
بر منجيان عرصه محشر كشيد تيغ
تنها نه خاك را كه در آن لحظه عظيم
افلاك را به خاك و به خون در كشيد تيغ
در ماتم حسين چو ابر بهاري ام
زيرا خزان به گلشن اكبر كشيد تيغ
قاسم امانتي است براي حسين و خصم
بر روي يادگار برادر كشيد تيغ
خفاش سيرتي ز كمينگاه تيرگي
بر حنجر سپيد كبوتر كشيد تيغ
دستي نهان به حيله كه از آستين كفر
بر باغ ناشكفته اصغر كشيد تيغ
برشمر، لعن خلق جهان جاودانه گشت
وقتي به بوسه گاه پيمبر كشيد تيغ
بر دشت سرخ نقش شكوفاي عشق را
از مرز درك و وهم فراتر كشيد تيغ
با جوهري عجين شده با خون عاشقان
هفتاد و دو كبوتر پرپر كشيد تيغ

ميخانه زمانه به جز خون به خم نداشت
اي كاش ماه واقعه روز دهم نداشت

بند سيزدهم

معبر آسمان
پاشيد خون حنجر او تا بر آسمان
شد محو در نگاه علي اصغر آسمان
در گير و دار واقعه حس مي كند هنوز
خود را ، مگر چه ديده از آن حنجر آسمان
در خاك و خون تپيد اگر چند پيكرش
شد غرق در شكوه علي اكبر آسمان
خود را به صخره هاي جنون مي زند هنوز
در سوگ اين دو تازه گل پرپر آسمان
در اضطراب واقعه همشانه زمين
درمانده است و خسته و ناباور آسمان
آن ابرهاي تشنه گناهي نداشتند
جز جوش خون چه داشته در ساغر آسمان
غير از دريغ خوردن و از غم شكافتن
ديگر چه فكر داشت مگر در سر آسمان
آنك به خون تپيد امامي كه بوده است
او را به بارگاه خدا معبر آسمان
زينب ميان دشت روان است و ديده است
مانند او به صبر و توان كمتر آسمان
در ماتم حسين چه توفان كه مي كنند
چشمان اشك بار ملايك در آسمان

تاريخ شرح واقعه را جار مي زند
در پيچ كوچه هاي جنون زار مي زند

بند چهاردهم

ناگهان سياه
شد در حريق ظلم زمين و زمان سياه
پوشيد در عزاي حسين آسمان سياه
هر سو شهيد خفته به خون است و مانده ام
با چشمي از مشاهده اين و آن سياه
داغش چنان عظيم كه صبح زمانه شام
سوگش چنان غريب كه روز جهان سياه
با چشم دل نگاه كن اجزاي روزگار
پوشيده اند در غم او همچنان سياه
ماييم و سير واقعه اي تا هميشه سبز
ماييم و روزهاي غمي بي گمان سياه
زينب ميان معركه مي گشت در پي اش
در پهنه اي كه بود كران تا كران سياه
ناگاه ديدگان وي افتاد بر حسين
شد آسمان مقابل آن ديدگان سياه
آن لحظه بزرگ در آيينه زمان
تصوير روشني است كه شد ناگهان سياه
گفت اي زمين مگرد كه محور شكسته شد
وي آسمان بسوز و ببار و بمان سياه
اي كوفيان كه آتش دوزخ خريده ايد
اين بود رسم دعوتتان رويتان سياه
اين آب مهر مادر ما بود اي فرات
رويت در اين مقابله تا جاودان سياه

يا ايها الرسول ببين اين حسين تست
اين آفتاب خسته خونين حسين تست

بند پانزدهم

كوچه هاي ني
در سوز تشنه كامي او سوخت ناي ني
بشنو كه نيست غير شكايت نواي ني
آواي آسماني آن سبزتر ز سرخ
جاري است در ترنم دردآشناي ني
جز ني كه مي دهد ز شهيدان نشانه اي
ياد شهيد مي شكفد در صداي ني
ارواح آسماني شان چرخ مي زند
در باغ هاي مبهم و بي انتهاي ني
من مي روم ولي به كجا مي كشد مرا
اين حس ناشناخته در كوچه هاي ني
تا از سر بريده او نوحه سر كند
سر مي نهيم بر در ماتم سراي ني
رأس حسين(ع) بر سر ني رو به سوي شام
مي خواند رازهاي نهاني براي ني
قرآن چو خواند بر سر ني ماند جاودان
در دشت خاطرات زمان ردپاي ني
مي رفت كاروان اسيران اهل بيت
با سينه اي گداخته از ماجراي ني
اينك زبان خواهر و خون برادر است
راهي به شهر جور و جنون پابپاي ني

خورشيد سرخ از افق ني طلوع كرد
معراج بيكرانه خود را شروع كرد

بند شانزدهم

كربلاي شام
با كوهي از دريغ و ملامت براي شام
زينب رسيده است به دروازه هاي شام
اي غرق ماجراي تپش خيز كربلا
بگذار تا بگويمت از ماجراي شام
داغي عظيم در دل و قصدي عظيم تر
زينب چنين رسيد به ظلمت سراي شام
آنان كه محو زيستني كربلايي اند
عادت نمي كنند به آب و هواي شام
در اولين مقابله تشخيص مي دهد
بوي هزار توطيه را در فضاي شام
زينب سفير نهضت خونبار كربلا
كوهي است در برابر فرمانرواي شام
مي گويد از حقيقت و مي گويد از حسين
وز خاينان كوفه و ظلم و جفاي شام
بگذار فاش گويمت آن خطبه بليغ
تكرار كربلاست ولي كربلاي شام
روحي چنين عظيم و كلامي چنين بلند
آزاد و پاك مي رهد از تنگناي شام
امروز از پس گذر قرن ها هنوز
پيداست نقش واقعه در جاي جاي شام

مي گويم و حديث به پايان نمي رسد
انسان به درك واقعه آسان نمي رسد

بند هفدهم

كربلاي غم
هر جا كه راه مي برم آنجاست جاي غم
جاري است در مسير زمان كربلاي غم
از بطن چار عنصر عالم ز شش جهت
بر شد به هفت گنبد گيتي نواي غم
در خون نشست چشم شفق ، آسمان گريست
وز حد گذشت وسعت جغرافياي غم
جبريل بر زمين مطهر قدم نهاد
افراشت در ميان بيايان لواي غم
در خون خويش تشنه لبان شاد خفته اند
ما مانده ايم و غربت بي انتهاي غم
اينك غروب اي دل عاشق قدم بزن
با من تمام واقعه را پابپاي غم
دل را ز غم تفاوتي اينك نمي نهم
چون غم سزاي دل شد و دل شد سزاي غم
با غم يگانه باش كه عرش خداي نيز
اينك بر آن سر است كه افتد بپاي غم
در سوگ او سرودم و ديدم كه باز هم
در انتهاي خويشم و در ابتداي غم
در تنگراه خاطر من راه برده است
شوقي كه ريشه ساخته در ژرفناي غم
اين است ترس من كه به ناگاه بشكند
اينسان كه تكيه داده زمين بر عصاي غم
خاكيم ليك در غم افلاكي حسين(ع)
پركرد صحن سينه ما را صفاي غم
غم گر غم حسين و شهيدان كربلاست
شادي نخواهم از همه عالم بجاي غم
اينك تو اي محدث صحراي كربلا
با ما بگوي شمه اي از ماجراي غم

اين تشنگان پاك به خون خفته كيستند؟
كز سوگشان تمام ملايك گريستند
محرم
۱۳۷۴