بر دوش افق

چون نوبت سرفرازي اصغر شد

گل غنچه باغ هاشمي پرپر شد

بر دوش افق ستاره اي جان مي داد

خورشيد نظاره كرد و خاكستر شد

 

بازي

شش ماهه ترين مرد سرافرازي كرد

پيوسته به راه عشق جانبازي كرد

نوشيد گلوي تشنه اش تير بلا

ان لحظه كه بر دوش پدر بازي كرد

 

اصغر

گل غنچه اي از سلاله حيدر بود

افسوس كه مثل لاله اي پرپر بود

آن ظهر عطشناك چه غوغايي كرد

آن مرد كه نام كوچكش اضغر بود