چراغ هدايت
به خون دركشيدند اگر پيكرت را
و بر نيزه افراخت دشمن سرت را

ندادند اگر قطره اى از فراتت
و كشتند سقاى نام آورت را

كجا شد روا كام خصم زبونت
كه سازد نهان جلوه گوهرت را

تو آن آفتابى كه ابر شقاوت
نسازد نهان چهره انورت را

سليمان تويى اى شهيد فضيلت
ربود اهرمن ار چه انگشترت را

به روى ستمكار زد داغ باطل
اگر خصم دون طعنه زد خواهرت را

تو پاينده اى اى چراغ هدايت
نباشد خزان باغ گل پرورت را