" براي پرندگان تشنه نينوا "

* زمزم از لب تو جوشيد

زمزم از لب تو جوشيد

از اشك ما

و مشك‌ها كه هنوز در خون مي‌جوشند.

بنوش كه اين جرعه

از گلوي خورشيد پايين نمي‌رود

از لب من كه به زخم و زردي‌تان مي‌نگرم

و چون اسماعيل پا مي‌كوبم بر اين صحرا

كه ماهيان لب پر مي‌زنند.

آه، قاسم غمگين!

بر لب عمويت جوشش هزار زمزم خونين است.

جوشن‌ات را درآر.

كاش عاشوراي درون‌ام عاشق مي‌شد و

فرات آن همه از فرط تشنگي پرنده‌ها فرار نمي‌كرد.

كاش دجله‌ها همه در حجله‌ ماه بود

تا بني‌هاشم حسرتش را نخورند.

زمزم از لب تو جوشيد

از اشك ذوالجناحي كه سم بر زمين كوبيد

و اين خون كه به جوش آمده

از رگي است كه بسته به ريشه‌هاي تو است.

كنار برويد!

اين چشمه از تشنگي نجوشيده

از سيرابي صحرايي است

كه خون از گلوش مي‌چكد.

ببين ماه بني هاشم

رخي ميان چاه دارد

و زمزم كه از لب تو جوشيد

كه هر چه از آن مي‌نوشم

نه عطش‌ام مي‌نشيند ونه اين گريه مي‌گذارد

گلوي آن نوزاد ستاره را ببوسم.