یه صنوبر لب یک آب

قد کشیده  قد آفتاب

 

روی پاهاش بوسه ماه

روی شونش سر مهتاب

 

چند تا قمری هراسون

بودن از طوفان گریزون

 

توی قلبش خونه کردن

شد صنوبر جون پناشون

 

باد نامرد بی امون بود

قمریا هم تشنشون بود

 

برای چیکه آبی

به صنوبر چشمشون بود

 

دید که  برکه رفته تو خواب

شاخه اش و زد به دل آب

 

چند تا قطره روی یک برگ

واسه قمری آی بی تاب

 

یهو پیچید باد ولگرد

دور شاخه مثل یک درد

 

شاخه می شکست و انگار

از تن افتاد دست یک مرد

 

همه شاخه ها شدند خرد

قامتش هم تاب نیاورد

 

رو زمین شکست و  طوفان

قمری ها رو با خودش برد

 

یکی داد و یکی بیداد

قصه شونم نرفته از یاد

 

بوده مردی از صنوبر

بود نامردی ام از باد