ذكر شهادت سبط مؤتمن حضرت شاهزاده قاسم بن الحسن (ع)‏

قاسم آن نو باوه باغ حسن‏

گوهر شاداب درياى محن‏

شير مست جام لبريز بلا

تازه داماد شهيد كربلا

چارده ساله جوان نونهال‏

برده ماه چارده شب را بسال‏

قامتش شمشاد باغستان عشق

روش مرآت نگارستان عشق‏

در حيا فرزانه فرزند حسن‏

در شجاعت حيدرلشگر شكن

با زبان لابه نزد شاه شد

خواستارم عزم قربانگاه شد

گفت شه كاى رشك بستان ارم‏

رو تودر باغ جوانى خوش به چم‏

همچو سرو ازباغ غم آزاد باش‏

شاد زى و شاد بال و شاد باش‏

مهلا اى زيبا تذر و خوش خرام‏

اين بيابان سر به سر بنداست ودام‏

الله‏اى آهوى مشگين تتار

تير بارانست دشت و كوهسار

بوى خون ميآيد از دامان دشت‏

نيست كس را زان اميدباز گشت‏

چون تو را من دور دارم از كنار

اى مرا تو از برادر يادگار

كى روا باشد كه اين رعنا نهال‏

گردد از سم ستوران پايمال‏

كى روا باشد كه اين روى چو ورد

غلطد اندر خون به ميدان نبرد

گفت قاسم كاى خديو مستطاب‏

اى تو ملك عشق را مالك رقاب‏

گرچه خود من كودك نورسته‏ام

ليك دست ازكامرانى شسته‏ام‏

من به مهد عاشقى پرورده‏ام‏

خون به جاى شير مادر خورده‏ام

كرده در روز ولادت كام من

باز، با شهد شهادت مام من‏

گرچه در دور جوانى كام‏ها است‏

كام من رفتن بكام اژدها است‏

كام عاشق غرقه در خون گشتن است‏

سر به خاك كوى جانان هشتن است‏

ننك باشد در طريق بندگى‏

بر غلامان بى شهنشه زندگى‏

زندگى را بى تو بر سرخاك باد

كامرانى را جگر صد چاك باد

لابه‏هاى آن قتيل تير عشق

مى‏نشد پذرفته نزد پير عشق‏

بازگشت آن نو گل باغ رسول

ازحضور شاه نوميد و ملول‏

شد به سوى خيمه آن گلگون عذار

از دونرگس بر شقايق ژاله بار

چون نگردد گفت سير از زندگى

آن كه نپسندد شهش بر بندگى‏

چون ز بى قدرى نكردت شه قبول‏

رخت بر بند از تن اى جان ملول‏

سر كه فتراكش نبست آن شهسوار

گور سر خود گير وبر سر خاكبار

سر به زانوى غم آن والا نژاد

كآمدش ناگه ز عهد باب ياد

كه به هنگام رحيل آن شاه فرد

هيكلى بر بازويش تعويذ كرد

گفت هر جا سخت گردد بر تو كار

نامه بگشا ونظر بر وى گمار

هر كجا سيل غم آرد بر تو رو

اين وصيت باز كن بنگر در او

گفت كارى سخت‏تر زين كار نيست‏

كه به قربانگاه عشقم بار نيست‏

يا چه غم زين بيش‏تر كه شاه راد

ره به خلوتگاه خاصانم نداد

نامه را بگشود و ديدش كش پدر

كرده عهدش كاى همايون رخ پسر

اى تو نور چشم عم و جان باب

وى مرا تو در وفا نايب مناب‏

من نباشم در زمين كربلا

بر تو بخشيدم من اين تاج ولا

چون ببينى عم خو را بى معين

در ميان كارزار اهل كين‏

زينهار اى سرو رعناى سهى

لابه‏ها كن تا بپايش سر نهى‏

جهد كن فردا نباشى شرمسار

در حضور عاشقان جان نثار

جان بشمع عشق چون پروانه زن

خود بر آتش چابك ومردانه زن

بر قد موزون كفن مى‏كن قبا

اندر آن صحرا قيامت كن بپا

شاهزاده خواند چون عهدپدر

با ادب بوسيد و بنهادش به سر

مى‏نگنجد از خوشى در پيرهن

حجله داماد شد بيت الحزن

عقدهاى مشكلش گرديد حل

وان همه انده به شادى شد بدل‏

از شعف چون غنچه خندان شگفت‏

شكر ايزد را به جاى آورد و گفت

اى همايون قرعه اقبال من‏

كآيه لاتقنط آمد فال من

شكر لله كافتتاح اين مثال‏

كوكب بختم بر آورد از وبال‏

در فضاى عشق بال افشان شدم

لايق قربانى جانان شدم‏

عهده نامه برد شادان نزد شاه‏

با تضرع گفت كاى ظل اله

سوى در گاهت به كف جان آمدم

نك زشه در دست فرمان آمدم‏

مگر خط امضاده اين منشور را

وز جسارت عذر نه مامور را

ديد چون شاه آن خط مينو نگار

شد بسيم از جزع مرواريد بار

گفت كاى صورت نگار خوب و زشت‏

جان فداى دست توكاين خط نوشت

جان فداى دست تو اى دست حق

كه گرفته برهمه دستى سبق‏

اين بگفت و راند سوى رزمگاه‏

با تعنتگفت بامير سياه‏

كاسب خود را داده‏ئى آب اى لعين‏

گفت آرى گفت و يحك شرم بين

اسب تو سيراب وفرزند رسول

نك زتاب تشنگى از جان ملول‏

سر به زير افكند ازشرم آن عنيد

كه به پاسخ حجتى در خور نديد

شامئى را گفت ساز جنگ كن‏

سوى روزم اين صبى آهنك كن‏

گفت شامى ننك باشد در نبرد

كافكند باكودكى پيكار مرد

خود تودانى كه مرا مردان كار

يك تنه همسر شمارد باهزار

دارم اينك چار فرزند دلير

هر يكى در جنگ زاوى شير گير

نك روان دارم يكى بر جنگ او

با همين از چهره شويم ننك او

گفت اينان زادگان حيدرند

در شجاعت وارث آن سرورند

خردسال از بينيش خرده مگير

كه زمادر شير زايد زاد شير

از طراز چرخ بودى جوشنش

گربخردى تن بر اين دادى تنش

اين شررها كن نژاد آتشند

خرمنى هر لحظه در آتش كشند

نسل حيدر جملگى عمر و افكنند

كه به نسبت خوشه آن خرمنند

آن كه از پستان شيرى خورد شير

گرچه خرد آمد شجاع است و دلير

گر نبودى منع زنجير قضا

تنگ بودى بر دليريشان فضا

داد شامى از سيه بختى جواز

پور را بر حرب آن ماه حجاز

شاهزاده راند باره سوى او

يافت ناگه دست بر گيسوى او

مركشان بربود از زين پيكرش

داد جولان در مصاف لشگرش‏

آنچنانش بر زمين كوبيد سخت

كاستخوان با خاك يكسان گشت و پخت‏

هم يكايك آن سه ديگر زاد وى

رو به ميدانگه نهاد او را ز پى‏

در نخستين حمله آن مير راد

پاى پيكارش نماند و سرنهاد

ساكنان ذوره عرش برين‏

ز آسمان خواندند بر وى آفرين‏

شامى آمد با رخ افروخته

دل زداغ سوگوارى سوخته‏

اهر من چون بافرشته شد قرين‏

كرد روبر آسمان سلطان دين‏

كايمهين يزدان پاك ذوالمنن‏

اين فرشته چيره كن بر اهر من‏

لب بهم ناورده شه سبط كريم‏

كرد شامى را به يك ضربت دونيم‏

زان چنان دعوت نبود اين بس عجيب‏

بود عاشق صوت داعى را مجيب‏

اى خوش آن صوتى كه او جواياى اوست‏

رأى اين در هر چه خواهد رأى اوست‏

نى معاذالله خطا رفت اى عجيب‏

صوت داعى بود خود صوت مجيب‏

داند آن كز سرعشق آگه بود

كاين همه آوازها ازشه بود

رو حديث كنت سمعه بازخوان‏

تا بيابى رمز اين سر نهان‏

شد چو از تيغش دونيم آن رزم كوش‏

مرحبا آمد زيزدانش به گوش‏

تافت شهزاده عنان از رزمكاه

شكوه بر لب از عطش تانزدشاه‏

ديد چون خوشيده ياقوت ترس‏

بردهان بنهاد شاه انگشترش‏

در صدف گفتى نهان شدگوهرى‏

يا هلالى شد قرين مشترى‏

كرد آگاهش زرمز عشق شه

بردهانش مهر زد يعنى كه صه

چشمه‏جوشيد ازآن چو سلسبيل‏

زندگى بخش دوصد خضر دليل‏

چون لب لعلش از اوسيراب شد

تشنه ديدار جد و باب شد

تاخت سوى رزمگه با صد شتاب‏

باد يا چون تشنه مستعجل بر آب‏

شير بچه تيغ مرد افكن بمشت‏

كشت ازآن رو به مردان آنچه كشت‏

حيدرانه تيغ در لشگر نهاد

پشته‏ها از كشته‏ها ترتيب داد

ظالمى زد ناگهش تيغى به فرق‏

تن ززين بر گشت در خون گشت غرق‏

كرد رو با شير حق كى داورم‏

وقت آن آمد كه آئى بر سرم‏

شاه دين آمد به بالين حبيب‏

ديد دامادى دو دست ازخون خضيب‏

سربريدن را ستاده بر سرش‏

قاتلى در دست خونين خنجرش

دست او افكند با تيغى زدوش‏

لشگر ازفرياد او آمد به جوش‏

زد به لشگر شاه دين با تيغ تيز

گرم شد هنگامه جنگ وگريز

پيكر آن تازه داماد گزين‏

شد لگدكوب ستور اهل كين‏

شه چو آمد بار ديگر بر سرش‏

ديد با حالى دگرگون پيكرش‏

برك برك نو گل باغ هدى‏

از سموم كين شده از هم جدا

گفت با صد حسرت و خون جگر

كاى همايون فال وفرخ رخ پسر

قاتلانت در دو عالم خوار باد

خصم شان پيغمبر مختار باد

سخت صعب آيد به عمت زندگى

كه تواش خوانى گهِ درماندگى‏

بهر يارى تو بر نايد فرود

يانه بخشد بر تو آن ياريش سود

پس كشيدش بر كنار از لطف شاه‏

برد نالانش به سوى خيمه گاه‏

گفت مهلا ايعزيزان گزين

كه هوان واپسين ماست اين

يارب اين قوم سيه دل خوار باد

برجبينشان داغ ننگ و عار باد

اى جهان داور مليك هفت وچار

وانمان دَيّار از ايشان در ديار

آتشكده، ص 36 - 29.