دمی که قافله از کربلا به راه افتاد


شرر به جان فلک زان شرار آه افتاد


چنان شناختن پیکرش شدی مشکل


که نازدانه او هم به اشتباه افتاد


سر تو بر سر نی آنچنان نشانه نور


که دیگر از نظرم آفتاب و ماه افتاد


چنان به خیمه ما حمله برد دشمن تو


که لرزه بر تن اطفال بی گناه افتاد


چگونه تاب بیارم که اندر این صحرا


به جسم بی سر یارم مرا نگاه افتاد