مهتاب به روی دشت و صحرا مانده است
خشکی وعطش بر لب دریا مانده است

خورشید که نیست پس خدایا این نور...!
ـ خورشید به روی نیزه ها جا مانده است


 
از آینه ها سخن بگو ای دل من
با موج قدم بزن بگو... ای دل من

وقتی که به آب می رسی عاشق شو
از آن سر بی بدن بگو ای دل من

تقدیم به حضرت عباس

از دلهره خورشید به زردی افتاد
آب از غم تو به دوره گردی افتاد

وقتی که به آسمان نگاهی کردی
از دیده ی ابر اشک سردی افتاد