آشفته وبی قرار می آمد

می آمد وبوی یار می آمد

می آمد ودشت بی قرارش بود

مبهوت نگاه بردبارش بود

مردی که زمین به سایه اش محتاج

خورشید نشسته در مدارش بود

می رفت به آسمان بپیوندد

دستان خدا در انتظارش بود

مهتاب چو حلقه ای در انگشتش

خورشید نبود جز سر انگشتش

آیینه نبود غیر تکرارش

چرخید زمین به شوق دیدارش

پلکی زد و دیدکربلا زخمی است

غلتیده به خاک وخون سپیدارش

زآن روز کلید رستگاری شد

دستان بریده ی علمدارش

صد بوسه زمین به خاک پایش زد

جبریل از آسمان صدایش زد

بر خوان عطش خدا صلایش زد

پس خیمه به دشت کربلایش زد

در پشت سرش تمام دنیا بود

در پیش رخش شکوه فردا بود

با لحظه به لحظه اش جهان لرزید

هفتاد ودو بار آسمان لرزید

هفتاد و دو بار نیزه ها گل کرد

در جام شفق شراب غلغل کرد

آن حنجره ای که عشق را نوشید

دنیای مراپر از تغزل کرد

آشفته وبی قرار می آمد

می آمد وبوی یار می آمد

دریای غم غروب در دستش

قنداقه ای از سکوت بر دستش

خونی که به اوج لا مکان پیوست

ما بین زمین وآسمان پل بست