افتاده است روی زمین سرو بی سری

در خون نشسته است کنارش صنوبری

از آنهمه طراوت باغی که داشتیم

چیزی نمانده است به جز یاس پر پری

این دشت را چه رفته که هر جا قدم زدیم

افتاده بود لاله ی در خون شناوری

افتاده است از نفس از بس که در قفس

پر پر زده ست تشنگی اش را کبوتری

تاریخ را دوباره رقم میزنند یا

رفته ست بر صلیب مسیحای دیگری؟

بر نیزه میرود سر خورشید هر غروب

دنبال او روان شده ماه منوری

جایی نشسته است جوانی به خاک وخون

جایی نشسته است  به در چشم مادری

دستی که خواست هر چه جهان را بدون نور

خورشید را گذاشت شبانگاه در تنور

افتاده است دست خدا پای علقمه

مهتاب سر نهاده به دامان فاطمه

تا هست عاشقی وشهادت مرامتان

ثبت است در جریده ی عالم دوامتان