انگشت اشارت
 
نيزه را سرور من بستر راهت كردى
شام را غلغله صبح قيامت كردى
بر لب تشنه ات آن روز اشارت مى كرد
خاتمى را كه در انگشت شهادت كردى
عقل مى خواست بمانى به حرم اما عشق
گفت بر نيزه بزن بوسه اجابت كردى
بانگ لبيك كه حجاج به لب مى آرند
آيه هايى است كه بر نيزه تلاوت كردى
اكبر و قاسم و عباس كجايند كجا
عشق چون اين همه را بردى و غارت كردى
چيست در تو؟ همه امروز تو را مى جويند
اى تن بى سر سرور چه قيامت كردى
باز من ماندم و صد كوفه غريبى هيهات
گرچه آزاد مرا تو زاسارت كردى