آخرين فصل غربت
هر كه سرباز خدا نيست نماند، برود
وان كه پابند وفا نيست نماند، برود
مى كشد پرده تاريك شبانگاه به دشت
هر كه را شرم و حيا نيست نماند، برود
رود آهسته چنان موج سياهى در شب
هر كه را ترس خدا نيست نماند، برود
دجله آغشته به خوناب پريشانى ماست
هر كه آشفته ما نيست نماند، برود
تشنه دشت بلا هيچ نمى جويد آب
آن كه سيراب بلا نيست نماند، برود
رشته نازك پنهان تعلّق دارد
آن كه آزاد و رها نيست نماند، برود
هر كه آيينه خود را به تماشا نشكست
محرم اهل ولا نيست نماند، برود
بر سر تربت ما لاله شفا مى گيرد
هر كه در فكر شفا نيست نماند، برود
آخرين سجده عشق است به محراب نياز
هر كه هم بال دعا نيست نماند، برود