چشم هایش غروب می پاشید برتمامی شیب بعدازظهر

داشت پر می زد از لب دیوار،آفتاب نجیب بعدازظهر

روی شن های دشت اصغر بود، روی دستان داغ تابستان

از نگاهش فرات می جوشید ، از لبانش لهیب بعدازظهر

روی مرزغروب راهی شد  ،  ردّ خون در مسیر چشمانش

موج دلشوره برزمین می ریخت، تکه های شکیب بعدازظهر

ردپا های پایکوبی را دست شن باد شرم می پوشاند

نخل تنها هنوز زل می زد ، بر سوارغریب بعدازظهر

مرد امّا دلش مسافر شد ، رو به سمتی که سرو می روید

توی دستش فشرده بود آنگاه ، تکه تکه صلیب بعدازظهر

ربّنایش به کوه می پیچید ، سربلند سفیر عاشورا

آسمان داشت از لبش می چید ذکر "امّن یٌجیب" بعدازظهر

ابر کم کم وضو گرفت و نشست ،صخره ها تا پرازاذان بودند

کوه در حالت رکوع اما... جاده هایش نصیب بعدازظهر